من خیلی وقته که شعر نمی گم . چند روز پیش یه اتفاق جالب افتاد. یکی از استادام بین حرف هایی که داشتیم می زدیم یه مصرع گفت . ازشون پرسیدم که از کیه؟گفتن: خودم. گفتم خوب بقیه اش؟ گفتن:همین الان اومد رو زبونم.
دلم نیومد که همینجوری بمونه. یه خواهر دارم که از خودم کوچیکتره.ازش خواستم که اگه می تونه کاملش کنه و غزلش شد این:
دختر نشست، شعــــــر نشست و غزل نشست
خاتون خنـــده های جهـــــــان یـک پریِ مست
دختـــــر که نیست ،یک بغـــــل اردیبهشت نــــاب
آدم کـــه نیست، نه به خــــــدا که فرشته هست
یا مال مــــــن و یا کــــــه... تهدیــــــــد کرده بود
یک خوکِ هرزه، یک لجـــــن پستِ سگ پرست
دختر... اسید... بـــوی کبابـــــی که در هـــــوا...
اما خـــــــدا نشسته چــــــــرا دست روی دست؟
دختــــــــر نشسته بود وَ قوطی... دیــــــازپام
از هر چـــه بود و هر چه نبــــود خودش گسست
دختــر بلند شــــــــد غزل از جــــــا تکان نخورد
وقتـــی کـــه توی آینــــه یک آینـــــه شکست
دختــــــر نبود ... یک کفـــن رو به قبلـــه بود
بغضی که تـوی حنجـــــــــرۀ یـــک پدر نشست
بعد فکر کردم خودمم یه امتحانی بکنم...بیت اول قرضی شد!
دختر نشست، شعر نشست و غـــزل نشست
خاتـــون خنـــده های جهان یـک پریِ مست
بــــا عشوه ای و نــــاب ترین طعـــم زندگی
با غمزه ای که حرمت خــم خانه را شکست
جــــــادوی شعر شـــــــــاعرکان غــــــزل زده
معبــــود این قبیــــــلۀ شیــــدای بت پرست
گیســـو شلال کـــــــرده و با صد هـــــــــزار ناز
یک آن گره گشـــاد و شرر کرد و بــاز بست
لیلاتریــن فســـــــــــانۀ شیرین روزگــــــــــار
حــــــــوای نیمه وحشی هنگـــــــامۀ الست
تصویری از حضـــــــور نخستین عشــق و بعد
لمس پـــر از گنـــــــــاه و نجیبـــانۀ دو دست
رنگ گنــاه ... رنگ سقــــــوط خـــدای شعر
دختر شکست،شعر شکست و غزل شکست
البته شعر من خالی از اشکال نیست ولی نوشتم تا یه جوری بمونه.