روزگاری که عاشق بودم

لحظه هایی که دیگر تکرار نمی شوند...

مرا لمس کن
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳ 

 

 

 

 

 

مرا لمس کن  تا ببالم

چون پرنده­ای در پرواز

مرا لمس کن تا  زنی شوم در  ملتقای خاطره و اشک

تا جاودانه شوم  در بلوغ لحظه­هایی که می­آیند

دیوانگی­ام را ببخشای

وقتی خدا نیز

حوا بودنی را که تو سهم من کرده­ای بر من بخشیده است.


کلمات کلیدی:
 
کودکی
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤ 

کودکی،

باغِ روزهای رفته

پرتقال­های پیچیده در کاغذهای سفید

نقش ِ کاشی­های نم گرفته در تلالوی آتش

دست های به هم گره شده با کنجکاوی های مبهم یک حس

و خدایی که مهربان بود

...

سر و صدای قورباغه ها در شالیزارهای خالی دیروز

پرواز کاکایی ها بر فراز رودخانه های گل آلود

انتظار ِ برف نباریده و هیجانِ دست های یخ کرده

نجوای فرشتگان برهنه در هوهوی باد

...

چقدر تنهایم

...

تو که نیستی همه جا بوی تند غربت می دهد

بوی کوچه های خالی از بهشت

بوی شیطان.. مار...یا همین زن

بوی برهنگی در غروب شب های تابستان

بوی تمنای گنگِ یک آغوش

بوی لحظه های بی خدایی

...

خدایی که دیگر با من نیست.


کلمات کلیدی:
 
جشن یک سالگی!!!
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱ 

اومدم بعد از مدت ها یه نگاهی به این صفحه بندازم و دیدم چند روزی از یه سالگی اش گذشته...

هنوز خیلی راه داره واسه بالغ شدن و رسیدن به چیزی که می خواد!

مثل من که هنوز خیلی راه ها هست که باید برم و نمی دونم ایا می تونم یا نه؟!

فقط باید خدا کمکم کنه... خدایی که خیلی وقته فراموشش کردم!

یه سال گذشته و چقدر چیزا تو این یه سال عوض شده... چقدر اتفاقا افتاده... چقدر خندیدم و در برابرش...چقدر...چقدر گریه کردم!!

فقط باید خدا کمکم کنه...


کلمات کلیدی:
 
مرا بشناس
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳ 

 

...

ابر را گفته ام که بر تو ببارد

بر لحظه های نیامده ی ما

صدای خوشبخت پرندگان را بشنو

و مکث غریب قاصدک ها را در پنجه ی باد

هلهله ی شاخه ها را

و مرا بشناس

همان که بر جاده ای تو را شناخت

و دیگر پای رفتنش لنگ شد

مرا بشناس

همان قطره ای که بر دست هایت بوسه زد

و نفهمیدی

مرا بشناس

همان که آرزو کرد تا ابری شود و بر تو ببارد...

                                                                24 اسفند 88

                                                                      8:28 صبح


کلمات کلیدی:
 
تو آغاز می شوی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ 

دست هایم را می گشایم

زمین با تمام تنفس گل رنگش به رویم می خندد

پوست خیس برگ های درهم پیچیده، زیر انگشتانم به حرکت در می آید

دست هایم را می گشایم

تو آغاز می شوی

پنهان

آشکار

پنهان

آشکار

حضور تو را در ذره های خورشید

چکاچک باران بر بام های شب

زمزمه ی دانه در شکاف زمین

قهقه ی گنگ ثانیه ها

می بینم

می بینم

می بینم


کلمات کلیدی:
 
دختر نشست، شعر نشست و غزل نشست
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱ 
 
 
 

 

من خیلی وقته که شعر نمی گم . چند روز پیش یه اتفاق جالب افتاد. یکی از استادام بین حرف هایی که داشتیم می زدیم یه مصرع گفت . ازشون پرسیدم که از کیه؟گفتن: خودم. گفتم خوب بقیه اش؟ گفتن:همین الان اومد رو زبونم.

دلم نیومد که همینجوری بمونه. یه خواهر دارم که از خودم کوچیکتره.ازش خواستم که اگه می تونه کاملش کنه و غزلش شد این:

دختر نشست، شعــــــر نشست و غزل نشست

خاتون  خنـــده های  جهـــــــان یـک  پریِ مست

دختـــــر که نیست ،یک بغـــــل اردیبهشت نــــاب

آدم کـــه نیست، نه به خــــــدا که فرشته هست

یا مال مــــــن و  یا  کــــــه... تهدیــــــــد کرده بود

یک خوکِ هرزه،  یک لجـــــن پستِ سگ پرست

دختر... اسید...  بـــوی کبابـــــی که در هـــــوا...

اما خـــــــدا نشسته چــــــــرا دست روی دست؟

دختــــــــر  نشسته بود   وَ قوطی...  دیــــــازپام

از هر چـــه بود و هر چه نبــــود خودش گسست

دختــر بلند شــــــــد  غزل  از جــــــا تکان  نخورد

وقتـــی  کـــه   توی آینــــه   یک آینـــــه شکست

دختــــــر نبود  ... یک  کفـــن  رو  به قبلـــه  بود

بغضی که تـوی  حنجـــــــــرۀ یـــک پدر نشست

 

بعد فکر کردم خودمم یه امتحانی بکنم...بیت اول قرضی شد!

 

دختر نشست، شعر نشست و غـــزل نشست

خاتـــون  خنـــده های   جهان یـک  پریِ مست

بــــا  عشوه ای و   نــــاب ترین  طعـــم  زندگی

با غمزه ای  که حرمت  خــم خانه  را شکست

جــــــادوی  شعر  شـــــــــاعرکان  غــــــزل زده

معبــــود این  قبیــــــلۀ  شیــــدای  بت پرست

گیســـو شلال کـــــــرده و با صد هـــــــــزار ناز

یک آن  گره  گشـــاد و  شرر کرد و  بــاز بست

لیلاتریــن  فســـــــــــانۀ  شیرین  روزگــــــــــار

حــــــــوای نیمه وحشی  هنگـــــــامۀ  الست

تصویری از حضـــــــور نخستین عشــق و  بعد

لمس  پـــر از  گنـــــــــاه  و نجیبـــانۀ دو دست

رنگ  گنــاه ... رنگ سقــــــوط  خـــدای  شعر

دختر شکست،شعر شکست و غزل شکست

 

البته شعر من خالی از اشکال نیست ولی نوشتم تا یه جوری بمونه.


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ 

سکوت می کنم، سکوتی که می دانم در نهایت آتشم خواهد زد

و چه زیباست این سکوت


کلمات کلیدی:
 
چشمهایت
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳ 

از چشمهایت می خوانم حرفی را که هرگز نمی توانی بر لبانت جاری کنی...

از چشمهایت می خوانم تنهایی محض خودم را...سکوتی که مرا می سوزاند...نجوایی که می دانم مرا یارای شنیدنش نیست!

و چقدر با تو سرگردانی هایم بیشتر است

چقدر با تو کلافگی ها امانم نمی دهد

چقدر با تو درمانده ام

چقدر...

می دانی که می توانی فریاد رسم باشی

می دانی...می دانی 


کلمات کلیدی: